وقتی لگد زدن فراموش می شود!
صبح زود به قصد رفتن به سر کار از خانه خارج می شوم. کفش های واحد کناری همگی بیرون از واحدشان تا نزدیک پله ها و تا جایی که رد پوسته پسته ها ادامه دارد پراکنده اند. یادم به دیشب می افتد و سرو صدای واحدکناری که تا نیمه های شب ادامه داشت. درست یک هفته پیش بود که بایت این رفتارها برای بار چندم تذکر داده بودم. چه عصاب خوردی... انگار که این تذکرات اثر کرده ....رفتارشان بدتر شده است. اعصاب من هم خوردتر شده. آقای وفایی که درد مشترکی با من در این زمینه دارد حسابی کلافه بود. با این حال او ترجیح می دهد سکوت اختیار کند. دو ماه است که پرداختی سارژ ساختمانشان عقب افتاده زبانش کوتاه است. روی او نمی توانم حساب کنم. راه می افتم تا ادامه این چاره جویی را در تاکسی دنبال کنم. مسئله در این چند دقیقه وقت محدود من حل نمی شود. البته نه این اینکه مسئله پیچیده ای باشد. شایدهم خیلی ساده است. باید بین اعصاب خوردی و بالا رفتن فشار خون و درگیری از یک طرف و تحمل سرو صدا و کثیفی راه پله ها و عقب افتادن سارژ ساختمان در طرف دیگر یکی را انتخاب کنم. دکترها می گویند استرس و عصبانیت برای سلامتی خوب نیست. با این حال فکر کنم راه حل دوم را انتخاب کنم. اکنون در صف منتظر آمدن تاکسی هستم. با خودم حساب می کنم من یازدهمین نفر صف هستم، سومین تاکسی مال من است. اولین تاکسی می رسد. عقب تر از اولین نفر می ایستد. هر ده نفر جلوی من هجوم می آوردند. من اکنون هفتمین هستم. تاکسی دوم می رسد. و تاکسی سوم. معادله من به هم می خورد چرا که من هنوز بیرون از تاکسی ایستاده ام. اعتراض می کنم. به تماشای رفتن تاکسی سوم و استرس از دست دادن تاکسی چهارم می ایستم. یک ماشین شخصی مسیر من را فریاد می زند. اکنون زمان انتخاب فرا رسیده است. بین دیر رسیدن به اداره و غیبت خوردن و 300 تومان اضافه دادن و سوار پیکان دهه شصت شدن باید یکی را انتخاب کنم. دیروز راه اول را انتخاب کردم. امروز فکر کنم روش دوم را انتخاب کنم. اکنون پشت ترافیک هستیم. احساس می کنم که سنگینی ترافیک با این موسیقی بلند غیرقابل تحمل تر شده است. وقتی فکر می کنم که مجبور به شنیدن موسیقی بلندی هستم که حتی در پست ترین مراحل زندگی و شخصیتم باز هم از آن لذت نبرده ام، بیشتر لجم می گیرد. دیگران ساکتند. به طوری که شک می کنم نکند دیگران مشکلی ندارند و برعکس از این موسیقی با این بلندی لذت هم می برند. از راننده خواهش می کنم تا صدا را کم کند. از بلندی موسیقی صدایم شنیده نمی شود. و یا پاسخی داده نمی شود. دوباره می گویم. موسیقی دو-سه درجه کمتر می شود. باز عذاب آور است. آهنگ عوض می شود. تراک بعدی. راننده یادش می افتد که این تراک را خیلی دوست داشته. دوباره دستش به سمت پیچ صدا حرکت می کند. اکنون بار دیگر زمان انتخاب فرا می رسد. باید بین استرس تکرار خواهشم و احتمالاً یک بگو مگو و فشار بر روی مخی که تا آخر روز برای سرو کله زدن صد نفر دیگر به آن احتیاج دارند و تحمل این موسیقی وحشتناکی یکی را انتخاب کنم. دیروز راه اول را انتخاب کردم، جالب نبود.
به سر کارم می رسم. پیشنهاد بستن یک قرار در میان کاغذهای ارسال شده از طرف هیت مدیره روی میزم است. چند بار طرح را می خوانم. با عقل ناقصم جور در نمی آید. نرخ بازگشت سرمایه پایین است. ریسک کار بالاست. طرح پیشنهادی را به آرشیو طرحای پیشنهادی می سپارم اما با خود می اندیشم که اگر این بار نیز جلسه هیئت مدیره ای تشکیل شود مجددا متهم به عدم پیگیری طرح های پیشنهادی رئیس هیئت مدیره خواهم شد و این بار احتمال برکناری ام بالا تر خواهد رفت. باید دست به انتخابی حساس بزنم. میان بودن یا نبودن. ماندن یا نماندن. زندگی قسط ای ام به من می گویم که همه طرحای بی توجیه اقتصادی آقایان شایسته اقدامند. شش ماه بیکاری بعد استعفای قبلی ام هنوز یادم نرفته و می دانم که قسط ماه آینده خانه در راه است. ساعت کار تمام می شود. من اکنون در راه خانه منتظر آمدن تاکسی هستم. تاکسی ها اغلب پرند. یک ماشین شخصی بوق می زند اما پراست. طمع سوارکردن دو نفر در جلو را کرده است. رویم را به طرفی دیگر می کنم و دستم را به نشانه امتناع تکان می دهم. مدتی می گذرد. من خسته ام و آروز می کنم کاش در خانه بودم. ماشین شخصی پر دیگری برایم چراغ می زند. باید انتخاب کنم بین زود رسیدن و غیرقانونی چلیده شدن! به مقصد خود می رسم. انتظارم برای گرفتن باقی پولم بی پاسخ می ماند. درد دنده ها و کمرم به قدری است که دیگر بدون حساب گری پرخواش می کنم.
- بقیه پولم لطفاً...
- نرخش همین است!
اعتراضم بی نتیجه می ماند. ضمن اینکه دیگر اکنون برای رسیدن به خانه دقیقه شماری می کنم. فکر کنم فردا در انتخابم تجدید نظر کنم. 50 تومان به این اعصاب خوردی نمی ارزد.
در خانه همسرم هنوز از سر کار باز نگشته ...از ناهار خبری نیست. راهی بازار می شوم. ....تورم داستان تکراری بازار است. به این فکر می کنم که در دوره رئیس جمهور وقت وضعیت اقتصادی و گرانی بیش از بیش نمود پیدا کرده است. و اوضاع نه تنها با شعارهای وی تغییر نکرده که صد برابر بدتر شده است. با خود می گویم باز رئیس جمهور قبلی. ای کاش در انتخابات ریاست جمهوری سال قبل شرکت می کردم. انسان موجودی است که باید دست به انتخاب زند. و آدم زرنگ و حساب گر کسی است در شرایط نامطلوب نیز دست به انتخاب بد از بدتر بزند. مثل امروز من. تقریباً همه انتخاب هایم هوشمندانه بود مگر مورد آخر که از دستم در رفت و تجربه ای شد برای دفعه بعد. در انتخابات دور بعد نیز می دانم که چه کنم. نباید منفعل بود. هر جور که هست نامزد اصلاح طلب باید رأی بیاورد حتی به قیمت آمدن شخصی مثل رفسنجانی و یا کروبی! اصلاً کاش می شد در همه انتخابات جهان شرکت می کردم تا با رأی خود بدها را به جای بدترها بنشانم. این رفقای همکار من عجب کلکی دستم داده اند! بد که آمد و زمینه را برای ورود بدتر آماده کرد باز از پا نمی نشینم من هم سریعاً وارد عمل می شوم و بدتر را انتخاب می کنم تا مبادا بدترتری به روی کار آید. همین طور تا آخر تا ببینم کی از رو می رود! سال 76 ناطق نوری رو دکش کردیم، 8 سال بعدش احمدی نژاد آمد طوری نیست حالا احمدی نژاد رو دکش می کنیم تا یه 8 سال دیگه هم بگذره. می گن خدا بزرگه!
برای مغز خسته من این تجزیه و تحلیل های سیاسی بس است. خیلی به مغزم فشار آمد. مرضیه، پویا را از مدرسه به خانه آورده. او هم مثل من خستست. حالا ساعت 6 عصره. مرضیه ازم خواهش می کنه که پویا رو به پارک ببرم. در راه پارک سرخیابون هستیم. مثل یک ماشین بی احساس پویا را تا پارک همراهی می کنم. غرق محاسبات بدوبدتر خودم هستم تا فردایی بدتراز امروز نداشته باشم، که آستین کتم کشیده می شه.
- بابا لبو!
- چی؟
- بابا اکبرآقا سبزی فروش تو مغازش لبوی داغ می فروشه؟ می خوام!
یه سینی لبوی سرخ و داغ با آبش، وسط دکان اکبرآقا سبزی فروش نظرم رو به خودش جلب می کنه. این روزها خیلی ها در کنارکاسبیشون یه کاسبی دیگه هم راه انداختند. مثل کارمندها دولت یا معلمها که چند شغله هستند! وگاهی شغلهای کاملاً بی ربط با شغل اصلیشون دارند. مثل معلم پویا که دو محله پائین تر بنگاه معاملات ملکی باز کرده. یا همسایه سمت راستی که عصرها بعد از اداره سیگارفروشی می کنه. بگذریم. اینهم یه جورش بود دیگه لبوفروشی در کنارسبزی فروشی. این اکبرآقا زرنگ تر از همست چون دوتا کار رو هم زمان انجام می ده. تو این فکرها سیرمی کردم که یه باردیگه محکم تر آستینم کشیده شد. ایسادم درست رو بروی مغازه هستیم.
-بابا لبو می خوام!
- پسرم مغازه سبزی کثیف تر از اونه که بتونیم لبوی آماده خوردن ازش بخریم.
- چی می گی بابا.....من لبو می خوام.
مثل اینکه بیخیال بشو نیست. ولی من چطور می تونم تو این محیط کثیف با اون دستای پراز کثافت اکبرآقا ازش بخوام که یه لبو تو فش برامون بزاره؟ سریعاً به فکر فرو می رم که چطور می تونم با منطق کودکانه به پویا حالی کنم که این کار به نفعش نیست. کاش می تونسم با منطق بد و بدتر باش حرف بزنم. توی اصرارهای مسلسل وار پویا نگاهم به اکبرآقا می افته. چهره های همسایه بی ملاحظمون، راننده های تاکسی، مدیرعامل شرکت و رؤسای جمهور و خلاصه همه کسانی که آزارم دادند، همگی از نظرم یکی پس از دیگری از نظر عبور می کنند. این بار چقدر از قیافیه اکبرآقا بدم می آید. آخه مردک بین چه بندو بساتی برای ما راه انداختی! چطور می تونی با سلامت مردم بازی کنی؟ حالا اگر من پویا روهم دست بسر کردم، بچه های دیگه چی؟ توی فشار این افکار و تداعی شدن همه عصاب خوردی هایی که امروز سپیری کردم، به دنبال راه حلی برای فرار از این شرایط می گردم. شکایت اکبرآقا به اداره بهداشت به عنوان راه حلی به از ذهنم عبور می کنه. تذکرم یه راه حله. بیخیال شدن هم یک راه حله. حتی خرید این لبوها هم یک راهه. همه این راه ها را زمانی تجربه کرده ام. ناگهان تز انتخاب بد از بدتر به ذهنم می رسه. کدام یک از این راه ها بدتر از همه است. یعنی عوارضش بیشتره. نمی دانم چرا منطق بد و بدتر کردنم درست کار نمی کنه. شاید علتش هم اینست که هیچ کدام از این راه ها قانعم نمی کنه. راضی ام نمی کنه. از بدو بد کردن حالم به هم می خوره. دلم یه چیز دیگه می خواد چیزی که تا به حال تجربش نکردم. دلم می خواد تمام استعدادم رو به کار می گرفتم و می رفتم و بایک لگد حساب شده می زدم زیر سینی لبوها تا همش بپاشه به سرتاپای اکبرآقا! تا بگم اکبرآقا لبوهای پر از کثافتت مال خودت! آخ که چقدر دلم می خواد به همه سینی های دنیا که کثافتی برای عرضه توشون گذاشتن لگد بزنم! آخ که اگر لگد زدن بلد بودم!
گذر خود را به چه کسانی نیندازیم
آموزه های برای دوستی و ازدواج
1- گزینه اول بدون شک یک آدم احمق، که فکر نمی کند که احمق است.
2- آدمی که جهان بینی اش بیش از یک مرغ خانگی و یا غاز روستایی نیست.
3- آنهایی که از دماغ فیل افتاده اند؛ اما دانشی به اندازه موش دارند.
4- آنهایی که زیاد می دانند. همه چیز را تحلیل می کنند همه چیز را موشکافی می کنند اما خودشان از گذاشتن قدمی موفق در راه عاجزند.
5- آنهایی که به هر نحو راه مکالمه و گفتگو با شما را می بندند.
6- آنهایی که مدام در حال توجیه خود و رفع اتهامات علیه خود هستند.
7- آنهایی که راه انتقاد را به هر نحوی مستقیم و یا غیر مستقیم بر شما بسته اند. به شما می گویند از من انتقاد کنید ولی من را قضاوت نکنید و از آنجایی که هر حرفی که شما می زنید قضاوت است خوب معلوم است که ....
8- دانشمندان بی اخلاص
9- آنهایی که فرافکنی می کنند. آنهایی که از دیدن اشتباهات خود قاصرند و حتی بلعکس مسئول همه ناهنجاریها، کبودها و شکست های زندگی خود را، دیگران می دانند.
10- به آنهایی که چون من که انسان یعنی - موجودی که پیچیدگی اش به تعداد همه انسان های تاریخ و انسان های آینده است- را در چند بند خلاصه می کنند و حکم صادر می کند که گذر خود را به آنها نیندازیم. به آنهایی که مسئله ای به این پرراز و رمزی را این گونه خلاصه می کنند!
مرزهاي جغرافيايي و نه مرز هاي اعتقادي نخستين براي من نيستند. من فكر مي كنم لازم نيست تا با چنين نخستين هايي خود را محدود سازيم. اولين و آخرين ما انسانيت است مابقي هر چه هست وسيله اي و بازي با كلامي بيش نيست. من فكر مي كنم ما هر چه كه هستيم و با هر عنوان كه خود را مي ناميم، هميشه بايد آمادگي برون رفتن از مرزهاي تعريفي خود را داشته باشيم. بايد بتوانيم در عين حال كه به انسانيت وفادار هستيم قالب خود را تغيير دهيم و در يك قالب خشك كه عنواني بيش نيست نگنجيم. انسانيت عنوان نيست، قالب نيست، مرز ندارد تا بي نهايت مي رود. اما باقي قالب اند، مرز دارند. اينست كه هرچه كه به جلو مي رويم جنبش ها بيشتر به يكديگر نزديك مي شوند. بيشتر با يكديگر متحد مي گردند. امروز در جنبشهاي آزادي خواهي و انسان گراي دنياي مدرن ناسيوناليم مانند گذشته مطرح نيست. مذهب نيز به همين گونه. نه اينكه بي اعتقادي و لاقيدي باشد بلكه مذاهب و مكاتب همچون گذشته محدود كننده و دور كننده انسان ها از يكديگر نيستند. همگي وسيله اند، هدف انسانيت است و همگي وفادار به آن منتها با وسيله و راه هاي خود. (در مورد نقش و اهميت مذاهب و شكل گيري مذهب واحد آينده در بحثي ديگر اگر پيش آمد مطالبي خواهم نوشت). به اعتقاد من براي متحد كردن مردم كشور مان با شرايطي كه داريم (توجه كنيد كه مي گويم با شرايطي كه اكنون داريم) نه تكيه بر ايراني بودن و نه تكيه بر اسلام نمي تواند راهگشا باشد. چهره اسلام (به هر خوب يا بد، بحث من اين نيست) آنقدر در دوره اين رژيم تخريب شده است كه حالا حالا طول مي كشد تا بتواند خود را دريابد و دوباره بر روي بايستد. در مورد تكيه بر ايراني بودن هم همين طور. اولا آن هم نيز جديداً ملبعه دست حكومت شده است كافي است موقع انتخابات برسد و يا خبر حمله امريكا بالا بگيرد، به يك باره شعر ايران ايران در همه چه طنين افكن مي شود. و دوما آنكه ما به عنوان قوم ايراني انقدر به دلايل مختلف (كه خيلي از آنها هم دوباره به حكومت بر مي گردد) حقير و داراي صفات رذيله شده ايم كه كمتر كسي معني ايراني (يعني شريف) را در خود احساس مي كند. دو صفت چاپلوسي و دورويي كه در ما به وجود آورده اند (خواسته و نا خواسته) براي اثبات حرف بنده كافي است.
اما اگر همگام و همراه با جنبش هاي جهاني و زير پرچم حقوق بشر لااقل براي شرايطي كه در آن به سر مي بريم، متحد شويم. از اين حيث كه اين حقوق كمتر مي توانند ملعبه دست قدرتمندان شوند، و اگر هم شوند زود متوليان خود را رسوا مي كند، بيشتر مي تواند كارا باشد.
بودن یا نبودن، مسئله این نیست!
جای شگفتی دارد که مسئله را بودن یا نبودن بگیریم. آن ها که گرفتند و فکر کردند که با پاسخ به این مسئله، آن را حل کرده اند چه در گمراهی عمیق و غم انگیزی فرورفتند. مذهبی بودن یا نبودن! مسلمان بودن یا نبودن! شیعه بودن یا نبودن! مسیحی بودن یا نبودن! کاتولیک بودن یا نبودن! سوسیالیست بودن یا نبودن! حتی امل بودن یا نبودن! دانشمند...روشنفکر ...آیت الله...خداشناس..جامعه شناس...روان شناس...اوه .. دوستان بیاید این بودن یا نبودن ها را بدور اندازیم. بیایید تا خویشتن خویش را از این کارزار مسموم کننده بیرون کشیم با طرح سوالاتی چون چقدر بودن و چگونه بودن یا چگونه نبودن! در این بودن ها و نبودن هاست که "انسان" غایب می شود! و انجا که انسان غایب است به چه درد می خورد! چه ارزشی دارد. هیچ! اما در طرح سوال چگونه بودن یا نبودن و چقدر بودن است که انسان خویش را می شناسد.این نجات انسان است از دام بسیاری از سردرگمی ها و کشمکش ها و گم شدن ها و له شدن در زیر ارابه بیرحم قضاوت ها و حمکهای بعضاً مغرضانه! در زیر تعارف تصنعی و بازی با کلمات! آنها که سوال بودن یا نبودن را پیش از سوال چگونه بودن یا چگونه نبودن مطرح می کنند، اگر جزء آدم های ساده لوح نباشند، بیش از آنکه دغدغه بودن یا نبودن را داشته باشند قصد هوچی گری و تکفیر و دنبال کردن اهداف خودخوانه خود را دارند. اینست که باید با طرح سوال چگونه بودن یا چگونه نبودن در را به روی هر شیادی ببندیم!
"اینکه می گویم مسأله دین و بی دینی مسأله اساسی نیست، اینجاست. مسأله اساسی که در وجود و در حیات مطرح است، چه اندازه بودن است. چگونه بودن است."
توبه های سیاسی- اخلاقی
چه راحت مي توان در اين مملكت تغيير موضع صدوهشتاد درجه اي داد! چه راحت مي توان مغلطه كاري كرد. مسائل را پيچاند و خلاصه چه راحتند شارلاتان ها در اين مملكت. از رئيس جمهور گرفته كه امروز در راس قدرت است و خوب اوضايش معلوم است؛ تا همين اصلاح طلبان كه اسب افتاده اند و حتي مبارزان محبوب راه آزادي كه فعلاً خيلي دستشان به جايي بند نيست و در بازي قدرت غايبند! اما به هر حال فرقي نمي كند هر كدام از اينها كه بخواهد در هر زمان كه لازم ببيند مي توانند طبقه و جايگاه خود را تغيير دهند - مثل بازي فوتبال و چه مي دانم بدتر از آن!-. خاتميِ دهة شصت با آن سخنراني تاريخي اش عليه نهضت به اصطلاح آزادي (به تعبير وي در آن زمان) به به ناگاه به خاتمي اصلاح طلب سال 76 و اتفاقاً محبوب همان نهضت تبديل مي شود و احمدي نژادي كه در مصاحبه هاي تبليغاتي اش مدعي حتي بازگشت همه خواننده هاي لسان جلسي شده بود امروز در داخل و خارج به اين شكل! و يا همين ابراهيم نبوي خوش ذوق خودمان! كه ديروز همگام با همين هايي كه امروز در كوچه و خيابان بر سر راهمان سبز مي شوند و حال مهوع مي كنند؛ در خيابان هاي شيراز با چماق و در صدا و سيماي جمهوري اسلامي با مغلطه كاري، ظاهر مي گشت، امروز مقاله اي به حمايت از آنها مي نويسد كه نمي دانم خوانده ايد يا نه! "فاطمه ديگر فاطمه نيست" دست بدست فعلا در بورس خواندني هاي اينترنتي قرار گرفته است. اگر بخوانيد حظ مي كنيد كه عجب آزاد انديشي و بامزه اينجاست كه خاطره اي هم از همان روز هاي اول انقلاب سر هم كرده است كه بگويد از همان اول مثل امروزش فكر مي كرده، فقط تنها عيبش راكمي مريد آيت الله خميني بودن معرفي كرده است وگر نه در عمل آزادانديش بوده و جالب است كه اين طنز نويس خوش آوازه با چنان خشمي در مورد عمال چماق بدست اين حكومت حرف و چنان فحش نثارشان مي كند كه گويي هيچ گاه جزئي از آنها نبوده است. مي پرسند خوب آدم مگر نمي تواند توبه كند! كه در اينجا معلوم مي شود كه چقدر اين حرف در عين درستي با مغلطه همراه است. كه انسان اگر چه جايز الخطاست و خداوند توبه پذير، اما اولا تاحدودي بايد اين را هم نظر گرفت كه تا چه قدر خطا تا چه فدر انحراف از انسانيت و بعد آيا شرط توبه آن هم توبه هاي سياسي-اعتقادي، فقط با يك سري حرف هاي قشنگ و شور انگيز زدن بخشوده خواهد شد؟ مي نمي دانم شايد حرف هايي كه امروز در مورد گذشته ابراهيم نبوي و مشكوك تر از او اكبرگنجي زده مي شود تا چه ميزان صحت دارد! اما اين را خوب مي دانم پنهان ساختن گذشته خود و مدام طفره رفتن از شفاف سازي آن دوران و در عوض بد و بيراه و نفرين كردن به رهبران ديروز و انداختن همه گمراهي هاي و بي شرف بازي ها به گردن هر كه امروز گردنش كوتاه شده است، قابل دفاع و توجيه نيست. كه اتفاقا خيلي هم مي تواند خطرناك باشد. اگر يك روز مثلا كارنامه ديروز گنجي و يا حتي نبوي آشكار گردد جوان هاي امروز كه اينقدر به اين شخصيت ها اميد بسته اند، چه حالي پيدا خواهند كرد! اگر همين چهارتا دانشجوي مانده در صحنه را هم از دست دهيم ديگر چه برايمان خواهد ماند! خاتمي با آن همه حرف هاي قشنگي كه زد نه تنها توانست چهره اي كه در گذشته داشت را از ديده ها مخفي سازد، كه چهره زننده اصلاح طلبي اش را نيز توانست به خوبي بزك كند.
دوست عزيز آقاي X
مخالف مهاجرت
شما يا يك مبارز هستيد و معتقيد بايد در داخل ماند و شجاعانه مبارزه كرد و آن را ساخت. و يا نه يك فرد معمولي هستيد و دوستار گل و بلبل و وطن و يا يك فرد علمي و به اصطلاح دانشمند جوان اين مملكتيد!
اگر فرد مبارزي هستيد من به شما مي گويم براي مبارزه بايد ابتدا به يك آگاهي نسبي رسيد. شما 28 ساله هستيد و به طبع يكي از محصولات جمهوري اسلامي يعني يكي از بسته ترين و عقب مانده ترين اما با برنامه ترين نظام هاي ضد انساني هستيد. چنين محصولي معلوم است كه چگونه است (موردي بحث نمي كنم، به كسي بر نخورد بنده خودم هم يكي از اين محصولاتم)! از كوزه همان تراود كه در اوست. براي اصلاح شخصيت خود مجبور به شناخت دنياي امروز به عنوان يكي از پربارترين تمدن هاي رو به جلو هستيد تمدني كه با تاريخ و فعاليت هاي اخيرش نشان داده است كه توانسته است از سخت ترين صخره ها به سلامت بگذرد. شما بي برو برگرد مجبور به شناخت آن هستيد. اين شناخت نه با ماهواره و فيلم و نه حتي از طريق اينترنت مي تواند صورت گيرد. براي شناخت متن راستين اورپا نه از اين وسائل نه حتي با يكي دو سال زندگي در آنجا و نه حتي باز رفتن و فقط با ظاهر تمدن آنها سرگرم شدن بلكه با رفتن و در متن راستين آنها غرق شدن امكان پذير است. اگر مي خواهيد بمانيد و مبارزه كنيد ابتدا ناچار بايد به اينچنين شناختي از اروپا دست يابيد .
و اگر شما فرد متخصص علمي هستيد و مي خواهيد با علمتان خدمت كنيد باز من به شما مي گويم كه اولاً با چنين شرايطي هيچ گاه نمي توانيد خدمتي بلكه بر عكس با علمتان به بقاي حكومتي كمك كرده ايد كه قوي تر شدن منجر به وحشي تر شدن و خطرناك تر شدنش مي گرديد. اين درست شبيه شرايطي است كه نخبگان داستان كهف با آن روبرو بودند. اينها وقتي ديدند كه نمي توانند كاري بكنند و از طرفي مي ديدند ماندنشان با علم و دانشي كه دارند تنها به بقاي دقيانوس مي انجامد از جامعه خود بيرون كشيدند تا نشان دهند كه بقاي كدام يك از دو طرف بيشتر است بقاي نظام دقيانوسي با روشنفكراني كه دست به خدمت نظام نيالودند.
از اين تمثيل هم كه بگذريم تلاش برای اصلاحات جزء و خرد و نه در سطح کلان لااقل در مورد کشور هایی مثل ما ابتر است و بیشتر به وقت تلفی می ماند. کشورهایی مثل ما به شدت دست خوش بحرانهای کلان می شوند و بسیار نا پادارند. هر چند سال یک بار بحران شدید و پیچیده ای را پشت سر می گذاریم و نتیجتا هر یک از اصلاحات خرد به راحتی در طوفان این بحران ها نابود می شوند. به روشنی پیداست که کشور ما به همراه دیگر کشور ها ی منطقه در اوج نقطه بحران خود است و در سالهای اخیر و بیشتر آینده، شاهد تحولات شدیدی- چه مثبت و چه منفی- خواهیم بود. بنابراین فعالیت افراد در داخل برای اعمال تغییر در محیط خود قالب فعالیت های شخصی، ضمن اینکه فی نفسه با ارزش و مقدس اند اما به نظر می آید که لااقل در جو موجود، راه به جایی نخواهد برد.
اگر هم فكر مبارزه نيستيد و فكر مي كنيد اين مملكت دوست داشتي جاي خوبي براي زندگي است و به آن وابسته ايد بايد بگويم كه خيلي پيش بيني پيامبرانه اي نخواهد بود اگر بگويم طوفان نوحي به مراتب سخت تر در انتظار ماست. اين مملكت رو به سقوط است. اين مملكت اگر با جنگ هم از بين نرود توسط خودمان از دست خواهد رفت به روشنی پیداست که جامعه بی اخلاق و بی خیال ما که آنچه موجود است را براحتی پذیرفته است و خواب را بر بیداری ترجیح داده چه آینده ای در انتظارش است. در ایجاست که مقوله هجرت گریز ناپذیر است. ماندن برابر آلودگی یا فناست. پس چه در بیرون از مرز، زندگی راحتی باشد چه نباشد باید به هجرت تن داد. قطاري كه احمدي نژاد براي ايران متصور شده است كه نه ترمز دارد و نه فرمان اتفاقا تصور درستي است. وقتي سوار بر اين قطار سرعت رو به دره در حركت هستيد اگر بمانيد نه تنها ممكن است شدت ضربه و خسارت را بيشتر كنيد بلكه خودتان هم از دست خواهيد رفت.
سال 1405 شمسي... دادگاه نظاميِ.....
- دادستان: جناب قاضي ادله و مدارك فراواني وجود دارد كه اين مرد يك جنايتكار جنگي است و بايد به اشد مجازات برسد اين مرد كودك بي گناهي را به يك شرايط دحشتناك جنگي آورده است و گفته است تو بايد در اين شرايط زندگي كني! جناب قاضي در آن شرايط جنگي زندگي براي يك حيوان هم قابل تصور نبود، بديهي ترين حقوق انساني به بدترين شكل لگد مال مي شد. آماري از سال 2006 (1385) وجود دارد كه گوشه اي از حواشي آن شرايط جنگي را نشان مي دهد:
20ميليون فقير، 7 ميليون بيكار، 4 ميليون معتاد، 300 هزار زن تن فروش ؛ 14 ميليون بيمار روانى ، 600 هزار كودك كارگر ،يك و نيم ميليون محروم از تحصيل،8 ميليون بيسواد، 180 هزار نابغه فرارى با 30 تريليون و400 ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها، 450 هزار تصادف در سال، 30 هزار مرگ آني در تصادفات جاده اي، 40 هزار بيمار ايدزي، سن بزهكاري زير 10 سال، كف سني فحشا 14 سال، و كف سني اعتياد 13 سال و...
همان طور كه گفتم اين فقط آمار است و تنها گوشه چشمي از آن شرايط است .. جناب قاضي دلايل و مدارك ديگري را هم ضميمه پرونده كرده ام كه نشان مي دهد آن مرد مي توانست خود و اين كودك ديروزي كه امروز با اين وضعيت اسف بار در مقابل شما ايستاده است را از آن شرايط خارج سازد ولي او اين كار را نكرد.
- موكل مرد: اعتراض دارم جناب دادستان خيلي كلي حرف مي زنند موكل من در آن شرايط خفقان كه هر صدايي درجا خفه مي شد چه مي توانست بكند! اين عادلانه نيست زمانی که اندیشه ها فلج شده اند، شخصیت ها فروخته شده اند، وفاداران تنها هستند، پارسایان گوشه گیر، جوانان مأیوس یا منحرف و بزرگانِ گذشته یا شهید شده اند و یا خاموش و خفه گشته اند، هیچ آوایی وندایی دیگر بلند نیست. قلم ها را شکسته اند،زبان ها را بریده اند و همه پایگاه های حقیقت را بر سر وفادارانش ویران کرده اند. و مهم تر از همه مردم نيز زندگي فلاكت بار را بر تغيير ترجيح داده اند و همگام و همراه با حاكمان خود مشغول بزه كاري و دريدن گشته اند. در شرايطي كه همه فاسد شده اند از فرد عادي چون اين مرد كه نه فيلسوف بوده و نه جامعه شناس چه انتظاري مي توان داشت؟ الا هم رنگ جماعت شدن و يا در شرايط عالي فقط تحمل كردن! و از طرفي هم نمي توان از يك انسان انتظار داشت كه از تنها دلخوشي آن روزگار يعني ازدواج كردن و صاحب فرزند و 206 و موبايل شدن دست كشد. اين چيزها حق همه انسان هاست.
- دادستان: جناب قاضي آقاي وكيل خودشان خودشان را محكوم مي كنند مگر مملكت ايران تنها مملكت روي كره زمين بود؟ پس مهاجرت چه؟ مهاجرت سختي و فلاكت و تحقير داشت اما مي توانست راه گشا باشد. دلايل و شواهد من نشان مي دهد اين مرد شرايط مهاجرت را داشته است. و حتي به ضرورت آن هم پي برده است. اما براي نجات اين كودك اقدامي ننموده! من از هيئت منصفه مي خواهم تا لحظه اي خود را جاي اين كودك ديروز و حال اين بيمار و عقب مانده امروز بگذارند و از خود بپرسند كه به چه گناهي بايد اين سرگذشت شوم را متحمل مي شدند؟ و اگر پاسخي نيافتند اين مرد را به عنوان يكي از مسببان اصلي اين جنايت به اشد مجازات برسانند.
- قاضي: از متهم مي خواهم تا آخرين دفاع خود را بكند
- مرد : }.............{
يك هفته بعد
جناب محترم قاضي هيئت منصفه پس از يك هفته تحقيق و همفكري اعضاء، رأي خود در مورد متهم يعني پدر اين كودك، بدين شكل اعلام مي دارد}.........{
دوست گرامي هيئت منصفه وجدان فرداي كودكان ما ست ..... اگر مي توانيد امروز جاهاي خالي داستان من را پر كنيد. شايد فردا دير باشد.
مغازه گوشت فروشي ..
- آقا ببخشيد كه يه گوسفند چقدر در مي ياد؟
- اي حدود 90 تا 100 هزار تومان
- خوبه براي روز عاشورا ترتيب شو مي دين؟ ....
- معذرت مي خوام آقا .. مي دونيد تو همين شهر آدم هايي هستند كه سال و ماهي هم مزه گوشت رو نمي چشند؟
- خوب چي كار كنم؟ ..البته آره مي دونم ولي خوب قبلاً نذر كردم ديگه .. نمي شه تغييرش داد
- حتي اگه اشتباه باشه؟
- راستش ايني كه مي گي قبلا به فكر خودم هم رسيده بود ...اما از آخوند مسجدمون پرسيدم گفت نمي شه
- .....
نمي دانم شما هم توجه كرده ايد يا نه ..چند وقتي است كه بي بي سي نه مانند روزهاي دوم خرداد و از آن دست كه اخبار داغ تحولات را پخش مي كرد و گزارش هاي صادق صبا شور انگيزي مي نمود بلكه بر عكس اين روزها حتي داغ ترين خبر هاي ضد نظام در بي بي سي به سرد ترين خبر ها تبديل مي شود. آن از اخبار فجايعي كه بر سر كاركنان شركت اتوبوس راني تهران آمد و در بي بي سي به بدترين و سرد ترين شكل انعكاس يافت كه اگر راديوي آلمان با آن مصاحبه هاي درد آورش نبود خيال مي كرديم كه هيچ اتفاقي نيفتاده است و اين هم انعكاس اخبار تجمع هاي اعتراض آميز داشجويي كه آخرين و مهمترينش همين 16آذر امسال بود. بعد مي گويند بي بي سي مستقل است و اصلاً هم انگليسي نيست!
16 آذر آمد و رفت. دوباره تازه شد زخمهاي اين پنجاه و اندي سال...نه براي يكبار در اين سال كه ما 18 تير را هم داشتيم 16 آذر تحفه نظام شاهنشاهي پهلوي بود و 18 تير تحفه نظام اسلامي.. و اين نظام از اين هر دو روز بيمناك و كينه دار.... سال پيش بسيج دانشجويي در دانشگاهمان روز 16آذر را بزرگ داشت! و امسال ترس من از اين بود كه احمدي نژاد در دانشگاه تهران به اين مناسبت سخنراني كند. شايد دعوت تحكيم وحدت و ساير گروه ها براي تجمع در اين دانشگاه چنين رذالتي را خنثي كرد وگرنه سوء استفاده از اين روز توسط چنين شخصي خيلي هم بعيد نبود. ولي به هرحال به هر دليلي كه بود نظام بر عكس سال پيش،از اين روز سوء استفاده چنداني نكرد. مگر در تلويزيون كه من از آن خبر ندارم. سال پيش حتي آهنگ يار دبستاني هم از بسيج دانشجويي پخش شد! اما امسال تجمع يكي دو هزار نفري با شعار "دانشگاه هنوز زنده است" حال و هواي ديگري به اين روز بخشيد. واقعاً شعار بجايي انتخاب شده بود. نمي خواهم دچار خوش بيني شوم اما حركت امسال بچه ها در شرايط خفقان مطلق حاكم بر جو دانشگاه و جامعه حركت مثبت و اميد بخشي بود. خواب خوش و زيباي نظام را اندكي بر هم زد. باشد تا به كابوس مبدل شدن اين خوش خوابي!
دیروز فیلم سقوط محصول کشور آلمان و سال 2004 رو دیدم. که بسیار حیرت آور بود...روزها و ثانیه های آخر حکومت و عمر هیتلر و همراهانش به غایت زیبایی به نمایش در آمده بودند... شگفتی این لحظات در وفاداری, قدرت و نیروی عجیبی که هیتلر در همراهمانش ایجاد کرده بود آدم را حین تماشای فیلم میخ کوب می کرد. ایمان عجیبی که در سربازهای اس اس ایجاد شده بود با شعارهای "سوسیالیسم جهانی" و "نژاد پاک" هر قتل و شکنجه ای را موجه می کرد. نه برای دیگران که حتی برای خودشان! عاشقانه خود و دیگران را می کشتند. چند روز پیش صحنه هایی ار روایت فتح را از تلویزیون دیدم که چگونه سربازات خودشان را وسیله خنثی کردن مین ها می کردند. شاید مقایسه این دو جنگ از بعضی لحاظ درست نباشد و یک توهین تلقی گردد اما از آنجایی که ماهیت جنگها اغلب بر پایه های پوچ و بی اساس منفعت طلبی و خود خواهی خود کامگان بنا شده است این مقایسه چندان هم بی اساس نیست. در این فیلم حتی سعی شده بود به خود شخص هیتلر نیز از یک دید یک انسان و نه دید مطلق مجرد که از وی یک هیولا می سازد, نگاه شود.و این باعث شده بود قضاوت در مورد لااقل سربازهای نازیست کمی سخت شود ....هفته بیش دستم با یک شیشه ای که رهگذری آن را به کنار خیابان انداخته بود پاره شد و بخیه خورد ...درد زیادی داشت اما اندکی یادآور شرایط سخت صدها هزار نفری بود که طول تاریخ درد و رنج جنگهای پوچ و بی اساس زیادی را تحمل کرده بودند.. با خود گفتم که بی خود نیست که باید تلاش کنیم که همشه همه انسانها در صلح زندگی کنند در آرامش بدون رنج! ای کاش این مسئله را در میان همه جهانیان جا می انداخیتم که اگر نمی توانند بر خواسته و اعتقادات خویش به توافق برسند اگر نمی توانند همدیگر را تحمل کنند لااقل بر این مسئله توافق کنند که کشتن و ضرب و شتم هیچ انسانی در هیچ جا و شرایطی مجاز نیست. که حیات و مرگ همه انسانها در دست خداوند است هیچ کس حق ندارد با هیچ توجیهی از آن تجاوز کند. اگر بتوانیم این را به همه بشر بفهمانیم به قول Beccaria روشنفکر قرن 18 آرمان بشریت را پیروز گردانده ایم.
دوستم کوشا آزادی دو بیتی زیبایی به مناسبت محکومبت صدام به حکم اعدام برایم فرستاده بود؛ که آن را در ادامه آورده ام. هرچند که جدیداً همگام با دیگر جنبش های حقوق بشر مخالف "حکم اعدام" شده ام (در مورد ضرورت لغو این حکم از احکام قضایی می توانید به مقاله "حکم اعدام و ضرورت لغو آن" از فیروزه بنی صدر عضو مجامع اسلامی ايرانيان مراجعه کنید) اما به هرحال سرنوشت صدام درسی است برای همه حکومت های جور که به اتکا به نیروهی فشار خود و ایجاد خفقان مطلق در داخل و نیروی نظامی مقتدر(!) بر این باور افتاده اند که دیگر شکست ناپذیرند و دست نیافتنی.
آن قصر که بهرام در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور مي گرفتي همه عمر ديدي که چگونه گور بهرام گرفت؟
هر چه سعي مي كنم كه سياسي از نوع شكواييه ننويسم نمي شود. از ديشب تا حالا كه ظهر سه شنبه، روز عيد فطر جمهوري اسلامي است من هنوز از شك خبر تعطيلي روزهاي چهارشنبه و پنج شنبه توسط هيئت دولت آن هم بدون ذكر دليلي برون نيامدم! ياد آور شك تصويبيه همين هيئت در روزهاي آخر سال گذشته مبني بر عدم تغيير ساعت رسمي كشور به يك ساعت جلو در اول فروردين بود. اين بار حتي هيچ دليلي در اخبار براي اين دو روز تعطيلي بيان نشد. البته نه اينكه كشور از همه كشور هاي جهان در همه زمينه ها جلوتر است و خيلي هم جلو تر است و استعداد و توانايي جلو تر افتادن را هم دارد، هيئت دولت تصميم گرفته به كارمندان و ديگر اقشار كه در طول هفته بي وقفه و با بازده 200 درصد كار مي كنند و در ماه مبارك هم خيلي زجر كشيده اند، دوروز تعطيلي عيدي بدهد! واقعاً شاهكار كرده! و خيال نكنيد كه اين تصور در ذهن هيئت دولت همين قدر مزحك است كه در ذهن من و شماست. احمدي نژاد در سخنراني اخير خود گفته من مخالف جلوگيري از رشد جمعيت كشور هستم كشور ما در حال حاضر توانايي يك جمعيت 120 ميليون نفري را داراست. شنيده بودم كه احمدي نژاد از يك بيماري رواني رنج مي برد و بيماري اش رو به وخامت است ولي فكر مي كردم شوخيست.
یکی از دوستان نسبت به نام مستعار ضحی توحیدی که من برگزیدم انتقاد دارشتند که در زیر آورده ام. پاسخ من در ادامه آمده است.
salam
…ama 1 enteghad:
agar zoha tohidi yek esme mostaar ast az shoma
ke az nokhbagan va agahan e jamee hastyd
entezari bish az in miravam chera ke emruze ruz az
vazayefe ma palayeshe zabane parsi az anasere tazi ast va entekhab
anavin va asamie parsi karist dar rastaye in hadafe moghadas.
اما در مورد انتقادت آیا .واقعاً در "امروز روز" امری که به عنوان وظیفه از آن یاد کردی در چه درجه ای از اهمیت قرار دارد. واقعیت اینست که دغدغه های امروز من نه ملیت و نه حتی مذهبی است که قبلاً تعلق خاطر شدیدی به آن داشتم. البته این به این معنا نیست که من نسبت به این دومقوله گرایش و توجهی ندارم بلکه بر عکس به اهمیت و ارزش هر دو ازعان می کنم منتها در سایه این تفکر که همه مذاهب و مکاتب و ملیت ها و گروهها به هر حال حرفی برای گفتن دارند که می توان از هر یک بهره ها برد. و حتی به بعضی از آنها عشق ورزید. من در مقاله ای به نوعی دیگر به این موضوع اشاره کرده بودم که در عصر حاضر و در آینده نیز هم خوشبختانه ( به اعتقاد من) همه مکاتب، مذاهب و ملیت ها در حال دستیابی به یک تواضع سازنده ای هستند که باعث می شود آنها در راه تکامل انسان با یکدیگر همکارتر و همدست تر گردند. این تواضع در واقع از آنجایی ظهور پیدا کرده است که به علت پیچیدگی دنیای امروز هر یک از اینها دریافته اند که آنقدر هم که خیال می کردند کامل نسیتند و برای رفع نیاز های زندگی انسان به کمک یکدیگر نیاز مندند. امروزه روز نه اسلام نه مسیحیت نه ماکرسیسیم نه ماتریالیسم و نه هر مکتب و فکر دیگری قادر به پاسخگویی کامل نیاز های انسان نیست و در عین حال از هیچ کدام هم نمی توان خود را بی بهره گذاشت. به هر حال هر کدام تجربیات گرانبهای مخصوص خود را دارا می باشند. همین قضیه در مورد ملیت های با فرهنگ های مختلف صادق است. نمی توان با تعصب ملیت ایرانی داشتن و بغض تاریخی که از اسامی عربی داریم درها را بروی خود ببندیم. البته من متوجه منظورت مبنی به حفظ زبان فارسی هستم ولی زبان, مکتب و چیزهایی از این دست, چیزهایی نیستند که با از این دست کارها آسیب ببینند وانگهی اگر یک زبان با اندیشه به خودی خود قدرت حضور و حیات و تاثیر گذاری در دنیای امروز را نداشته باشد به خودی خودی هم از صحنه کنار خواهد رفت. منِ نوعی چرا خود را به قیود ساختگی محدود سازم که مثلاً از داشتن اسم پر مسمایی چون ضحی محروم بمانم. این بحث گرایش به اسم عربی نیست بکله به اعتقاد من می تواند برای هر زبان و فرهنگ دیگری صادق باشد منتهی چیزی که اهمیت دارد آن تاثیر و امکانیست که به همراه خود می تواند برای فرد یا افراد به ارمغان بیاورد. از ترس خدشه وارد شدن به زبان فارسی درها به روی دیگر زبان ها بستن, همان اشتباهیست که فرهنگ اسلامی در مواجهه با فرهنگ غربی نمود. به اعتقاد من امروز نه طرح ملیت جایگاه گذشته خود را دارد و مه مذهب (نمی گویم جایگاهی ندارد). من تصور می کنم که وقت آن رسیده است که خارج از همه قیود بازدارنده؛ همگام با جنبش جهانی حرکت خود را برای رسیدن به کمالی واحد- ساخته و پرداخته همه اندیشه هایی که به هرحال در طول این سالیان حرفی برای گفتن داشته اند- تسریع بخشیم.
افطاری دعوت بودیم، صحبت از ریاکاری عجیبی شد که این روزها گریبان گیر همه ما شده است، آن قدر که اصلاً یک فضیلت و یک ویژگی بارز محسوب می شود. هر که ریاکار تر موفق تر، محبوب تر! و متاسفانه این بیماری چنان مخفی است که بسیاری از ما از آن بیخبریم ...حتی آنقدر مخفی که بعضاً در ریشه یابی اش آدم را به اشتباه می اندازد. آدم اصلاً خودش را هم نمی شناسد..من کیستم؟ من چه خصوصیاتی دارم ؟ چه می خواهم ؟ چه انتظا راتی دارم؟ ایده آل های من کدامند؟ رفتار من چگونه است؟ من چه تعریفی از خودم می توانم ارائه دهم؟ این ها سوالاتی است که در سایه خصلت ریاکاری، یا بی جواب می مانند (که ای کاش می ماندند) یا اغلب جوابهای عوضی پیدا می کنند. خوب این مسئله یکجا واقعاً مسئله ساز می شود.. و آن در ازدواج هاست.. اینست که هم در ازدواجهای سنتی ، و هم در ازدواجهایی که با شناخت قبلی و پس از سپری کردن یک دوران دامزدی یا دوستی صورت می گیرد، اغلب شکست با هزینه های سنگین مشاهده می شود. چرا که شناخت در شرایطی که شخصیت ها تاریک و نا مشخص و بعضاً ناپایدارند معنی خود را از دست می دهد. مسئله در اینجا آدم خوب و آدم بد نیست. مسئله بی شخصیتی و ریاکاری پنهانیست که در خونمان رفته است.
نوشته هاي خاكستري خودم را با ساده لوحي كه چند روز پيشي به خرج دادم آغاز مي كنم. با مزه بود! داشتم فكر كردم اگر حمله اي از جانب امريكا صورت بگیرد با همه مكافاتي به همراه خواهد داشت و با علم به اين موضوع كه نه تنها هيچ چيزي را عوض نمي كند بلكه بدتر هم مي كند، حسن هايي هم دارد و آن اينكه روي اين جماعت را كه گه گاهي دچار توهم مي شوند "كه ناگه گربه شد عابد و زاهدانا" كم مي كند و به آنها خواهد آموخت كه نتيجه همه سهل انگاري ها و بي تفاوتي ها و سر در خاك كردن ها چه خواهد شد. در اين افكار بودم كه نظرم به يك سخن عالمانه عجيب جلب شد. "بايد مواظب باشيم كه خيلي هم ناشكري نكنيم مبادا كه وضعيتي شبيه عراق پيدا كنيم" دلم اين بار به خاطر ساده لوحي خودم به درد آمد. كه براي يك جامعه خالي از فرهنگ يك تلنگر كه هيچ، پس گردني هم باز هيچ، به زير بار مشت و لگد رفتن هم هيچ بيداري و به خود آمدني را ايجاد نمي كند. مگر فاجعه انقلاب 57 كه گريبان گير پير و جوان، مذهبي و غير مذهبي شد چقدر باعث شد كه مردم امروز ما متنبه شوند؟ همه به زير نعلين روحانيون و چكمه هاي بسيجيان رفتن را تجربه كردند. اما نتيجه چه شد؟ از انتخابات سال گذشته احمدي نژاد بيرون آمد و هنوز مردم تلويزيون تماشا مي كنند! اما به راستی چه چیز و یا عامل و عواملی می تواند یک ملت را به خود آورد؟